+ نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 11:49 توسط غریبانه
زمزمه ی دل می خواهم با سکوت ترانه های شبانه، تو را به عمق بودن بسپارم و تو را دوباره بنویسم . می دانم صبح هنگام خورشید گرم تر از همیشه طلوع خواهد کرد. در سبدهای خاطرات سبز ، ترانه های همیشگی ماندن را می چینم و شبانه به تو تقدیم می کنم.
به تو که مهربان ترین مهربانهایی...
دلم همچو آسمانهای پر از ابرهای بارانی ست . ای کاش دلم امشب ببارد. شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند.
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
آرزو کردم بمانی ... بیایی کنار پنجره تا باران ببارد و باز شعر مسافر خاموشی خود را بشنوی . اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگی ست...
ولى دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهى بخواهيد، اينك گواه
همين زخم هايى كه نشمرده ايم!
دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم.
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 12:7 توسط غریبانه |
عاقبت
تكيه بر ديوار كردم، خاك بر پشتم نشست تنها شادی زندگیم این است که هیچکس نمی داند تا چه حد غمگینم
دوستي با هر كه كردم، عاقبت قلبم شكست
انقدر رنج كه دنيا بر دل من مي كند
بر دل هركه كند، ترك دنيا كند
+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 20:55 توسط غریبانه |
سال نو رو به تمامي دوستاي خوبم تبريك ميگم
اميدوارم سالي خوب با موفقيت و سر شار از شادي را در كنار عزيزانتون سپري كنيد


خب مثل اینکه جدی جدی عید اومد!
پس منم باید جدی جدی عیدو تبریک بگم!
برای همه آدمای دنیا به خصوص دوستای خوبی که دل نوشته های منو می خونن فقط یک آرزو دارم تو سال جدید و اونم اینه که:
هر جای این دنیا که هستند فقط شاد باشن و خنده هاشون از ته دل باشه!!
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 11:14 توسط غریبانه |
واژه هاى خــــيس
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 23:55 توسط غریبانه |
+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 20:7 توسط غریبانه
آفتاب پنجره را میشناسد ٬ حتی اگر بسته باشد . هر دم به بهانه ای تو را یاد کنم 
مهتاب به دیدارم میآید حتی اگر خسته باشد
و دل هوای تو را دارد حتی اگر شکسته باشد
افسرده دلم را به یاد تو شاد کنم
بی تو دل من چون کلبه ای محزون است
با یاد تو این خرابه آباد کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 16:53 توسط غریبانه |
آسمون قديــــــــــمى

چه کسانی را دوست دارم که حالا درنيمه شب
ازلابلای پرده ها يکی پس از ديگری ظاهرمی
شوند و هرکدام داستانی به دوسطرمی گويند
وپرده می بندند تا به پژواک صداهای درهم
گوش کنم وبه يکی بيندِشم که بااوعشق بازيدم
که فکرمي کنم حتی در زير سايه ی چتری که
پس از باران خريديم عشق غايب بود
چه خوب که هستم ودر گفتگوی بی پايان مرگ و
زندگی سراسر می درخشم مثل ستاره ای که حالا
در جايی می درخشد و راهنمای من است و ترا
به يادم می آورد در گرمای تف کرده ی کوچه ی
بی پايانی که از مرگ تصويری دورداشتيم و فکر
می کرديم که جهان روزی درهايش را به روی
ما می گشايد تا ما با راستی زندگی را با صداقتی طاقت فرسا
ادامه دهيم و دورغ نباشيم تا دم مرگ
مثل ستاره ای که حالا در جايی خاموش به خاک افتاده است.
و در اين فضا عبور می کنم معبر يادهاست و معبر
فراموشی حافظه ی ممتد روزانه و عادتها وهمچنان
حافظ هرچه که از دست رفته و بازنمی گردد و دراين
فضا ديگران هستند پل های ارتباط و پل های ويرانی
سوء تفاهمی بی وقفه که فضا را گاهی تنگ می کند و
نفس را می ُبرد
+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 0:47 توسط غریبانه |
يا حســـين...



+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 2:16 توسط غریبانه |
رؤیــــــــــــــــا خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خوابه بدی گفتم بیا با هم بریم گفتی که راهُ بلدی هر چی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید یکی یه جا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید صبح که رسید بیدار شدم دیدم یه نامه روی در نوشته بودی که سلام مدتیُ میرم سفر بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته!؟ بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا دوباره باز می بینمش چه خوش خیال بودم خدا ساعت و لحظه ها هم گذشت چشمام به کوچه خیره بود من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها شبا یه گوشه از اتاق گریه با آه بی صدا مثل همون خوابه سیاه رفت و منو تنها گذاشت گفتنه این قصه ی تلخ ارزش خوندنو که داشت 
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 19:39 توسط غریبانه |
بازم ميگم ...

دوستت دارم
مثل یک پنجره که تمام شب را
در انتظار خورشید به آسمان خیره می ماند
دوستت دارم
مثل یک ماهی که در حوض کوچک خود
به پرنده ای دل بسته است
و سقف آبی اش را دریا می پندارد
دوستت دارم
همچون کلامی که هنگامی سکوت در نگاه ما می چرخد
ودر حجم بزرگ زمان شناور می ماند
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 23:50 توسط غریبانه |
رد پاى خدا
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 19:1 توسط غریبانه |
تــــــــــولدت مبــــــــارک

چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک
بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولّت مبارک
گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من
دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی
گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی

امروز خدا یک گل به زمین هدیه داد
زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد
و سرنوشت اون گل رو تو گل من کاش
آجی گلم تـــولدت مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 20:12 توسط غریبانه |
تبریک میگم به تو تبریک میگم، که به تو باختم و
زیر پا له کردم دل خودساخته مو
به تو تبریک میگم، که دلم پیش تو بود
که تموم زندگیم توی آتیش تو بود، توی آتیش تو بود
مگه چی خواستم ازت، به جز عاشق بودن
که چشام برای تو آینه ی دق بودن
بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم
به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم، نرسیدی از دلم
به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی
به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو
دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست
تو نشون من بده دل غمگین اگه هست
تو صدای قلبمو نشِنیدی ای وای
مُردم از چشمای تو، دیگه از من چی می خوای، دیگه از من چی می خوای
به تو تبریک می گم به تسلای دلم
که دل سنگیتو بذاری جای دلم
این منم از دنیا مونده و وامونده
به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی
به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 21:1 توسط غریبانه |
كلبه ى انتظار
توي يه كلبه ي چوبي، سرِ يه جاده ي باريك
يه زنِ تنهاست هنوزم، حريفِ شباي تاريك
با يه فانوس، يه تپانچه، با يه فرش خيلي ساده
عمريه چشماشُ دوخته، رو به پنجره به جاده
اميد نا تمومش اينه كه يه روز برگرده مردش
آغوش گرم اون باز هم بشه دواي تن سردش
مردي كه يه شب، سي سالِ پيش رفت به جادهُ نيومد
بعضيا گفتن مي آدش اما اون هيچ وقت نيومد ...
توي يه كلبه ي چوبي، يه زن تنها نشسته
زير بار رنج دنيا بدجوري دلش شكسته
يه عمره دل دل ميكنه كه بره يا كه بمونه
صبح تا شب هم پاي كارا زير لب دعا مي خونه ...
دم در سالهاست گذاشته چمدونش رُ با يه شال
كه يه روز بره از اينجا، بكنه دل از اين احوال ...
اما هر شب كه می آد سر مي گه فردا مي آد انگار
ديگه واسه ي چوب خطش جائي نمونده روي ديوار ...
+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 19:51 توسط غریبانه |
* حکایت ستاره جون *
یه شب خوب تو آسمون یه ستاره چشمکزنون خندید و گفت: کنارتم تا آخرش تا پای جون ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون ماه اومد و ستاره رو دزدید و برد نامهربون ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ... حالا شبها به یاد اون چشم می دوزم به آسمون دلم می خواد داد بزنم : این بود قول و قرارمون؟؟ تو رفتی و با رفتنت نذاشتی حتی یک نشون دوستت دارم ستاره جون ... تا آخرش .. تا پای جون ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 20:35 توسط غریبانه |
شب سر قبرم که مياي دفتر شعرتم بيار ورق بزن هق هقمو تو بغض تلخ انتظار,.بشين کناره قبر من درد دلامو بشنو , دلم گرفته نازنين برات يه سينه حرف دارم ,کنار اين خاک صبور غربتمو حوصله کن تو خط به خط گريه هات خاطره هامودوره کن ,مي خوام بگم يادت نره خاطره هامون و عزيز نه نمي گم گريه نکن اشک بريز اشک بريز, يادت نره يه روزي قلب پر از غصه و سرد , غربت چشمان تورو با گريه هاش ترانه کرد.تنهايي بد جوري داره حوصله مو سر مي بره حاله تو بدتر از منه حال من از تو بدتره , بازم بيا , بازم بيا 
به امید دیدار...

+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 4:37 توسط غریبانه |
ديشب آن قدر باران آمد
که اکر بگويم ياد تو نبودم
باران با من قهر ميکند
آن قدر از پنجره بيرون را نگاه کردم
که اگر بگويم منتظر تو نبودم
پنجره با من قهر ميکند
آن قدر دلتنگ خوابيدم
که اگر بگويم خواب تو را نديدم
خوابت هم مرا ترک ميگويد
+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 18:36 توسط غریبانه |
+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 22:4 توسط غریبانه |
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی خوان شکر به خون جگر دست میدهد
باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد بروی تو
افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من ، چرا
باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
مگذار قند من که به یغما برد مگس
طوطی من که در شکرستان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من
اما پری به دیدن دیوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته یی است
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
عیش دل شکسته عزا میکنی چرا
عیدم تویی که من به تو قربان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:38 توسط غریبانه |
دفترچه خاطرات را که برگ برگ میکردم کاغذی خط خطی رخ نشان داد و ماند در دستم و دو پاره نشد میان خطها که رهانیدم خودم را رسیدم به ابتدای هستی آنجایی که سیب سرخ را بدست حوای پوشالی به نیش دندان برکشیدم آن شبی که نفرین خدا را خریدم همان حوالی بود که گم کردم خودم را و خاک نشین شدم قرنها در رفت و بازگشتی بیهوده باز آسمان پرواز شدم باز زمین گیر هی آسمان و هی زمین هی زمین و هی زمان هی زمان و هی سکوت هی سکوت و هی بیداد قرنها و سالها را بی خاطره گذشتم می راندم و مردم خندیدم و گریستم زندگی دزدیدم و زندگی بخشیدم و هیچ نقطه ای نبود روشن در سرگذشت و سرنوشتم گویی دوری و همیشه درد پیشانی نوشتم بود حوای پوشالی را می دیدم و هی می رفت گویی من بودم تا این آدمهای پیچیده و در هم دل بیایند و باز هر روزه و هر روزه با سیب ممنوعه فریب دهند باز بروند باز بیایند.... و این من بودم که پیش می رفتم تا به سوی انتهای هستی و آنها هی دایره وار گرد من چرخ زنان رقص کنان هلهله و هوی کشان هی دست فشاندند و هی پای کوبیدند همین هی هی را بگیر تا برسی به شبی که رسیدم به تو خوب دیروز و فردا و همیشه تو که مهربان من بودی و من در آئینه چشمانت آن خود آسمانی را هر شب ملاقات میکردم هر شب کوچه به کوچه مهتاب را با صدای بیصدای اینهمه زخم رخ در رخ فریاد می کردم آنروز که آمدی باران بارید و دیگر بند نیامد آن روز بارانی آمدی و بی بی باران لحظه ها و قصه های من شدی چه تلخ و دور بود دوری از تو چه سرد و درد بود فردای بی تو رنگ رنگ رنگین کمان آسمان تنهایی در نگاه رنگی و سیاه و سپید تو مچاله کاغذی رنگی که رنگ از یاد برده باشد می مانست حوالی اشکهای تو چشمهای من بود نزدیک لبهای من گونه های تو بود بر موج موهای تو دستهای من بود و سوسوی چشمهای تو چه پر درد بود و وعده گاه بغضهای گاه به گاه من بود زندگی چه ساده بود وقتی تو بودی زندگی چه شیرین بود وقتی که می خندیدی زندگی چه شکوهی داشت وقتی که فریاد میزدی و زندگی چه زشت می شد وقتی گریه سر میدادی خدا چه رنگ خوبی داشت و چه لبخند گرمی داشت وقتی با تو دست در دست در کوچه های پست و بن بست زیر قدمهای ما هر دو مست هی رد میشد هی رد میشد و ما هر دو با هم یکصدا فریاد میزدیم زندگی این است چه قدر خوبی چه قدر زیبایی چه قدر باران چه قدر عصیان چه قدر فریاد چه قدر بیداد چه قدر گریه چه قدر هق هق چه قدر زندگی به یک باره همه تار شد دیوار آوار شد پاکی خوار شد زشتی بیدار شد عشق بر دار شد باران دیگر نبارید تو رفتی تو دل به دریا زدی و مرا با هجوم هق هق و آوار خونین دردها میان هزار راه نرفته دنیا رها کردی رها کردی رها کردی تنها ــــ جام شوکران سر کشیدی و زندگی تمام شد زندگی تو و زندگی من این برگ خط خطی را که با بغض و حسرت و دوری به باد می سپارم فریادی در دلم نقش خاطره ای رج می زند خاطره روزهای مست گذرهای هق هق و گریه در کوچه های بن بست در میان این همه آدهای پست و فریاد زخمی همیشه بیدار زندگی این است : زندگی همین دقایق سرخ است
+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 4:7 توسط غریبانه |
آنچه به راستي از زندگي تمنا داري در اين جهان سراغ نتواني کرد. تمامي آنچه مشتاقي و آرزومند، نهفته به درون توست و ديگر هيچ جا يافت نمي شود. در اعماق دل خويش جستجو کن و چون با تو راز گويد روشني پيام را در پندارهاي باطل مپيچ. او يگانه پيامبر توست ، پيغام را درياب که دل، تنها راه هموار است به جانب عشق، شادماني و سرشاري. آنچه در دست هاي تو بگنجد فراتر از قامت دست نرود اما خيالي که بر دل نشيند همواره فزوني يابد، وسعت پذيرد و جاودانه در گستره هاي تکامل ريشه دواند. دل را وسعتي است به پهنهء گيتي و جايگاه عشق است تا در او جاي گيرد و لبريزش کند و اين معناي مطلق زندگي است 
+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 3:58 توسط غریبانه |
زمان متوقف شده بود، وبین کلمات جادویی فاصله ها خودنمایی می کرد. مادر به راستی برای چنین گوهری چه هدیه ایی می توان تقدیم نمود. باید از قلم کمک می گرفتم زیرا تنها گوی جادویی که می توانست میان فاصله ها ،عشق و دوستی را همانند رودخانه صداقت به جریان بیندازد، قلم بود. اما باید از کجا شروع کنم. از کدام عنصر،آیا از عشق ،گذشت یا ازصداقت او باید شروع کنم و یا تنها با سکوت باید به دنبال واژه ها باشم. سکوت را نمی توان به تنهایی هدیه کرد. با گذشت شروع می کنم. مادر سلام می خواهم با واژه ها بازی کنم تا به دنبال رمز گذشت مادرانه باشم وقتی گذشت را می نویسم فقط می نویسم. اما تو آن را با تمام وجودت احساس کردی پس من فقط می نویسم. در چمنزاری از زندگی متولد شدیم، اما نمی توانستیم در این سرزمین به بقاء خویش ادامه بدهیم ، اما باغبان عشق به درو کردن علف های هرز اطراف ما پرداخت و هر روز صبح با شبنم وجود خویش ما را با باران عشق اش آبیاری می کرد. تا ما احساس تشنگی و گرسنگی نکنیم.ما با الفباء عشق بیگانه بودیم،اما به مرور زمان عشق را احساس کردیم که عشق چیست و جایگاه آن در زندگی برای بقاء و تولدی دوباره چقدر موثر است.اما برای ابراز آن هنوز کودکی بیش نبودیم زیرا عشق خویش را با بوسه زدن به شبنم عشق نشان می دادیم، اما در مقابل زحمات یک ستاره عشق هیچ بود ، ستاره ایی که شب ها نمی خوابید تا ما بیدار نمانیم و در سکوت آرامش زندگی را تجربه کنیم بدون هیچ دغدغه فکری، در سرمای زمستان با گرمای خویش به ما آرامش می بخشید و در گرمای تابستان با وجود گرمای عشق گرمای مضاعفی را تحمل می کرد، تا ما پژمرده نشویم .در فصل بهار عشق را به ما می آموخت تا ما نفرت را نیاموزیم .شبنم عشق با بارور شدن درخت زندگی امید می گرفت زیرا همیشه به این می اندیشید که روزی از این میوه های زندگی لذت خواهد برد ، اما به راستی این گوهری که شبنم عشق برایش زحمت می کشید می توانست عشق را به او ثابت کند.هیچ کس جز زندگی نمی دانست از راز نهفته دنیا،زیرا در این گلزار همانطور که گلی رشد می کند ، گلی نیز جز رنج چیزی به ارمغان نخواهد داشت. عده ای از شبنم عشق به مانند یک کبوتر عاشق که در آسمان اوج می گیرد تشکر کردند،.اما عده ایی دیگر عشق او را به فراموشی سپردند..اما شبنم عشق قلب اش نشکست زیرا او عاشق غنچه های کوچکی بود که امروز به دنیا آمده بودند. اما گوهر عشق که اکنون نفرت را آموخته بود پی به وجود شبنم عشق دیگر نبرد و او را فردی اضافی در وجود خویش یافت ، اما شبنم عشق فقط سکوت کرد و چیزی نگفت از این همه نامهربانی های گوهر عشق ، اما صدای شکسته شدن قلب اش را چمنزار شنید و اشک هایش را زمین احساس کرد . نفرت از کجا منشاء گرفته بود . نفرتی که شبنم عشق همیشه با او مبارزه می کرد و از تیغ های وجود آن دوری می کرد تا به گوهر عشق اش لطمه ایی نزند،اما دستانش طاقت لطمه نخوردن را نداشتند مرور زمان همه چیز را تکرار می کند.تکرار عشق گوهر به غنچه همانند تکرار عشق شبنم به گوهر بود ، زمان هیچ وقت متوقف نمی شود بلکه همیشه سبقت می گیرد و خاطرات تنها باقی می ماند.اما من مطمئنم که همه ما از گوهر عشق حقیقی به وجود آمده ایم و هیچ گاه رنجی برای شبنم عشق به وجود نمی آوریم و او را عاشقانه می پرستیم . حال شبنمی از ما د.ور است اما با احساس کردن عشق ما حتماٌ به ما نزدیک خواهد شد،و شبنمی دیگر در میان ما نیست و ما تنها با احساس کردن نبض عشق اش که او برای ما به جا گذاشته است می توانیم او را دوست داشته باشیم در هر کجا که است زیرا همیشه در لابه لای زندگی رازی نهفته است که ما نمی توانیم به آن راز پی ببریم مگر با گذشت زمان، 
+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 19:34 توسط غریبانه |
تمام لحظات بارانی توی پياده روهای خيس يادت هست ؟
خاطره آن درخت سبز را که کنارش قول دادی به اندازه همه روزهای بارانی با هم باشيم ؟
حالا هر روز صبح به انتظار ابری ... پنجره را باز می کنم
اما سالهاست که ابر تنها می آيد ...
ولی باران ...... هيچ
و هر شب دعا می کنم که فردا باران بيايد
حتی از روی دلتنگی
قول می دهم که بگويم :
هنوز هم ......

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 18:45 توسط غریبانه |
بتاب اي ماهتاب آرام بر مزار من كه در دنيا نتابيدي تو بر شبهاي تار من مرا دردي بود در دل كه ميسوزد نهانم را نشد در خاك هم آرام قلب داغدار من دل از تاريكي ايام خونين بود اي رهرو اگر با من تو همدردي نگه كن بر مزار من 
+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 2:20 توسط غریبانه |
خوشبختي ،پولدار ،عشق ،دانايي ،صبر، غم، ترس ، دانايي و... هركدام از اين احساسها به روش خود مي زيستند. تا اينكه يه روز "دانايي" به همه گفت: هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را فرا خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق خواهيد شد. تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شان بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و اصلاح پارو ها آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند. روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان شروع شد و هوا بقدر خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان" عشق" هم سوار بر قايقش بود. اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و "وحشت" را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود."عشق" سريعا برگشت و قايقش را به همه حيوانات و "وحشت "زنداني شده توسط آنها سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي "عشق" نماند. قايق رفت و "عشق" تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر در آب فرو مي رفت و "عشق" تا زير گردن در آب فرو رفته بود اما او نمي ترسيد زيرا "ترس" جزيره را ترك كرده بود مام نياز به كمك داشت فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست اول كسي جوابش نداد. در همان نزديكيها قايق دوستش "پولداري" را ديد از "پولداري" خواست تا به او كمك كند. "پولداري" گفت:متاسفم قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد...... "عشق" رو به سوي قايق "غرور" كرد و از او كمك خواست او گفت هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني....... "عشق" رو به سوي "غم" كرد و از او كمك خواست "غم" گفت من آنقدر غمگينم كه يكي بايد بياد خودم رو نجات بدهد......... در اين بين "خوشگذراني" و "بيكاري" از كنار "عشق" گذشتند ولي "عشق" هرگز از انها كمك نخواست. از دور "شهوت" را ديد از او خواست تا نجاتش دهد "شهوت" پاسخ داد: هرگز برو به درك سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري حالا نجاتت دهم!!!....: "عشق" كه نمي توانست نااميد باشد رو به سوي خدا كرد و از او كمك خواست . ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه نگران نباش من دارم مي آيم به كمكت..و عشق بيهوش شد....وقتي بهوش امد خود را در جزيره دانايي يافت دريا آرام شده بود و جزيره از زير آب بيرون آمده بود زيرا امتحان نيت قلبي احساسها به پايان رسيده بود... "دانايي" رو به عشق كرد و گفت من شجاعتش را نداشتم كه كه به سمت تو بياييم "شجاعت" هم كه قايقش از من دور مانده بود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. "عشق" گفت پس آن صدا كي بود كه گفت:براي نجات من خواهد آمد. "دانايي" گفت: او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟ "دانايي" لبخند زد و گفت:بله "زمان". چون اين فقط زمان است لياقتش را دارد تا بفهمد كه .........
عشق چقدر بزرگ است !

+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 16:21 توسط غریبانه |
آخرين باري كه او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه دادم . گفت من كه تو را دوست ندارم پس مرگ
چرا به من هديه مي دهي. گفتم صليب را بر سر هر قبر نهند . اين گردنبند را بر گردنت آويزان
كن .تا بالاي قلبت باشد . زيرا آنجا قبرستان عشق من است...مرگ حق است اما حق آدما
نیست ...!
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 16:16 توسط غریبانه |
اگر خطا نکنم؟ عطر ٬ عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر سر مزار من است گلی که آمده بر خاک من نمی داند هزار غنچه خشکیده در کنار من است گل محمدی من ٬ مپرس حال مرا به غم دچار چنانم که غم دچار من است تو قرص ماهی و من برکه یی که می خشکد خود این خلاصه غم های روزگار من است بگیر دست مرا ٬ تا زخاک برخیزم اگر چه سوخته ام ٬ نوبت بهار من است پس به من فرصتی ده تا خودم رو با بهار تطبیق بدم
+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 1:56 توسط غریبانه |
قول بده وقتی تنها می شم بازم بیای کنار من شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من به زیر خاکم و هنوز نرفتی تو ز یاد من غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من دیگه فقط آرزوممه بارون بباره روی تنم روی سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 18:8 توسط غریبانه |
لحظه ی بودن و موندنم دیگه سر اومده فال من بنام تو ببین چقدر بد اومده می نویسم روی صفحه ی غریب زندگی من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی بیا سر مزار من آروم و آهسته عزیز طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز می خوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشی این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم وقتی خندیدی به رفتنم دلم شکست بعد تو دیگه دلم دل به غریبه ها نبست تک تک خاطره هامون هرچی بود دیگه گذشت جای من کی توی قلب مهربون تو نشست؟ بیا سر مزار من آروم و آهسته عزیز طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 17:8 توسط غریبانه |
| ||||||